|
حجاب و عفاف
حجاب گوهر ناب
شنبه 29 بهمن 1390 :: نویسنده : سایه ![]() این وبگاه هدیه ایست در ضمن این وب فقط مختص حجاب نیست،همه جور مطلبی توش هست!!!!
این فونت رو هم دانلود کنین و رو سیستمتون نصبش کنین ![]() ![]() نوع مطلب : تصاویر، برچسب ها : پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: نویسنده : م بهار چه خوب است حالتی كه... نه دلت پیش كسی اسیر باشد، نه پایت بسته به جایی، آماده رفتن به ...... چه خوب است برای رفتن پیش یار مانع ها را یكی یكی كنار بزنی لذت هایی كه می توانی ببری اما حذر كنی، چه خوب است كه در راه رفتن بوی خوش گل ها به مشامت برسد اما هیچ گلی را نچینی حتی هر اندازه كه زیبا باشد، چه خوب است كه تنها یك هدف باشد برایت و آن هم........رضایت یار خدایاراضی ام به رضایت... نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : م بهار و چه لذتی است در تنهایی نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : م بهار ادمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 22 فروردین 1391 :: نویسنده : م بهار کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت… دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟! کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست ، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم ! دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی… کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار… کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید… اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟! کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد… اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!! دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد … کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد …! نوع مطلب : برچسب ها :
چارلی چاپلین بازیگر سینما خطاب به دخترش: "دخترم هیچكس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشد كه دختری، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند.... برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن عریان تو باید از آن كسی باشد كه روح عریانش از آن توست..." نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 21 فروردین 1391 :: نویسنده : م بهار قطاری به مقصدخدا میرفت.لحظه ای در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصدما خداست!!!کیست که باما سفرکند؟؟؟کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟؟؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟؟؟ قرن ها گذشت امااز بی شمار آدمیان؛ جز اندکی برآن قطار سوار نشدند... از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم میشد. قطار میگذشت و سبک میشد زیرا سبکی قانون راه خداست! قطاری که به مقصد خدا میرفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است! مسافران بهشت پیاده شوند؛ اما این جا ایستگاه آخرنیست!!!!!مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند امااندکی بازهم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جاماند.. آنگاه خدا روبه مسافرانش کردو گفت:درود برشما، راز من همین بود!!!!!!! آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد... و آن هنگام که قطاربه ایستگاه آخررسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.... نوع مطلب : برچسب ها : درباره وبلاگ ![]() خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت میشم همونی که وقتی دلش میگیره و بغضش میترکه میاد سراغت . من همونی هستم که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکنه و چشماشو و میبنده و میگه : من این حرفا سرم نمیشه باید دعاهامو مستجاب کنی همونی که بعضی وقتا لج میکنه و گاهی خودشو برات لوس میکنه همونی که گاهی وقتا پشت سر مردم حرف میزنه گاهی بدجنس میشه و البته گاهی هم خودخواه گاهی هم ...... یادت میاد من کی هستم یادت اومد خدایا؟ فقط تویی که میتونی کمکم کنی....خدایاکمکم کن خدایا! من هرگز نگویمت دستم بگیر. عمریست گرفته ای رهایم نکن مدیر وبلاگ : م بهار مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه آمار وبلاگ کل بازدید : 3
بازدید امروز :2
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه : 1
بازدید ماه قبل : 2
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
|