حجاب و عفاف
 
 
 


حجاب گوهر ناب

این مطلب ثابت است

این وبگاه هدیه ایست
برای تو که با حجابت به غنچه وجودت احترام میگذاری

با نظراتتون به تیم ما کمک کنین تا مطالب بهتری بذاریم

این فونت رو هم دانلود کنین و رو سیستمتون نصبش کنین
تا مطالب رو با فونت مناسب تری ببینید







[ ]
[ مرتبط با ] : تصاویر
ن : سایه
ت : شنبه 29 بهمن 1390
شهید شهرم...

قسمتی از وصیت نامه شهیدشهرم مرتضی میرانزاده:

کاروان حسینیان به سوی کربلا در حرکت است و هر لحظه بر سرعت خود در راه معشوق و معبودش می افزاید. در این مسیر هرکس بر دیگری پیشی گرفته و سعی میکند سریعتر و شتابان تر راه سخت و پر مشقتش را طی می کند و جام نوشین شهادت را برلب می گیرد. من نیز در این راه هدف خودرا مشخص کرده و بسوی نوشیدن آن شربت که شربت شهادت است حرکت کرده ام.

خدایا ! یاران همه رفتن. ما با که نشینیم؟
که عزیزان همه رفتن و آه حسرت بر دل گناه کارما گذاشتند.



[ ]
ن : م بهرامیان
ت : پنجشنبه 4 اسفند 1390
شهید شهرم...

قسمتی از وصیت نامه شهید شهرم ستوانیکم رضا کریمی:

فردا روز دوشنبه 7مهرماه 59، روز افتخار من است. روزی است که در آن برای من بزرگترین و گرانبهاترین نوید را دارد. نوید پیروزی یا شهادت. آری من لباس نظامی را برتن نمودم که همان کفن است. کفنی از گل سرخ توحید، که ایمان من لفاف آن میباشد. از خدای بزرگ همواره خواسته ام که شهادت را نصیب من نماید. مقصد من مقصد انسان های پاک و با شرف است.

خدایا ! یاران همه رفتن. ما با که نشینیم؟
که عزیزان همه رفتن و آه حسرت بر دل گناه گار ما گذاشتند.



[ ]
ن : م بهرامیان
ت : چهارشنبه 3 اسفند 1390
از خدا خواستم....


از خداخواستم :
تا دردهایم را التیام بخشد
خداپاسخ گفت :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم :
تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم :
تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت :
بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
است
از خدا خواستم :
تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم :
تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم :
تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند پاسخ گفت :
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن
از خدا خواستم :
تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ گفت :
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو
از خدا خواستم :
تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند پاسخ گفت :
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی
به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید

 

منبع:http://www.siterooz.com/read/025111.php



[ ]
ن : م بهرامیان
ت : سه شنبه 2 اسفند 1390
خدا....

كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود

 برنخواهم گشت.


نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.


مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی

 تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین

جاست.


مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را

 نخواهد یافت.


و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه

 باید.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود.


هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا

 را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای كه روزی از آن آغاز كرده

 بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را

 به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داری، مرا هم

 مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.


درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه می‌رفتی، در كوله‌ات همه

 چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری

 از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و

 گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!


درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده‌هاست.

 

 



[ ]
ن : م بهرامیان
ت : دوشنبه 1 اسفند 1390
راهی برای اثبات وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.



[ ]
ن : م بهرامیان
ت : یکشنبه 30 بهمن 1390
 

 


 
 
 
باید از گمــنامی خود کهفی ساخته و در آن پناه بگیرد. کهفـی که آنان را از تطاول دهر مصون خواهد داشت. اصحاب کهف خود را از تعلقات رهانده اند و اینچنین نـنـگ تعلـقات نیز دامن آنان را رها کرده است. شهید آقا سید مرتضی آوینی